*خوار نمودن*

بعُد سوم (آرمان نامه ارد بزرگ) فر گرد *خوار نمودن*


کتاب بعد سوم آرمان نامه

●بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ ●
●فرگرد خوار نمودن●
____گلستان سعدی*____
آن کس که خطای خویش بیند که رواست
تقریر مکن صواب نزدش که خطاست
آن روی نمایدش که در طینت اوست
آیینهٔ کج جمال ننماید راست
_____ *سعدی______
«نام انسان» نمادخوبی وپاکی ودرستی ست .بعنوان "اشرف مخلوقات"باذکرآنچه خداوند به تکرار به بندگان خود فرموده است آدمی ذره ای ازذات تعالی وبزرگ اوست واحساسات درون وجودوذات بشر نیزبازذره ای ازآن چیزیست که,درخداوندگار عالم موجوداست.ازاینروانسان درمقام والائی چه دردیدگاه خداوند چه درعالم قراردارد.ازاین جهت,همگان درجایگاه خود محترم وارزشمند هستندواین ماانسانهاهستیم, که,برای خودودیگران مرزهای انسانی تعیین کرده ایم ویکدیگررادرمکانهائیوطبقات مختلف قرار میدهیم, که شایسته ی "ذات انسانی" نیست وازهمین اینروست که خداوندبرای آنکه بشردرظلمت سیاه نادانی باقی نماندوهمواره به رشدوتعلیم وتربیت روح واندیشه آدمی رابشارت داده است وبه تعلیم دادن خوددرزندگی,به انسانهاتاکید شده,است .خداوندهمواره خواستاراین بوده است که, نسان «حریم انسانی»خودودیگران را حفظ نموده,در تلاش باشدروح خودراجلا بخشیده,ذهن خودراروشن ساخته وقلب خودرادرپاکی, عمل واندیشه نگاهداردودر نگاهداشتن «حرمت انسانی خودودیگران» همواره کوشا باشد.به دین اسلام وهمچنین هردینی که دردنیا بنگریدمی بینید که"نماد خوب بودن وپاک بودن وآزموده شدن وتعلیم وتربیت فکر وعقل ونهاد وذات واندیشه"چیزی ست که,به تکرارازآدمی درخواست شده است ازاین روانسانی که معمولا یک شبه,راه صدساله,رامیرودکمتر قدرت وحتی تحمل نگه داشتن جایگاه ومقام وحتی ثروتی,راداردکه, به راحتی بدست اورسیده است وسرانجام کمبودعلم ودانش ونداشتن تجربیاتی که باعث گردتابدانائی درباب مسائل باآنهابرخوردکندباعث شکست ویاحس سرخوردگی او میگردد.انسان درهمه چیز میتواندآدم قابلی باشدواستعدادهمه چیزرادرخودبیازمایدامااین بطول زمان نیز نیازداردوآنان که خودرادرجایگاهی میبینند که دردرون میدانند شایسته ی آن, نیزنیستند معمولا اشتباهات زیادی رادررابطه بازندگی ومردم انجام میدهندکه,همین اعمال هاورفتارها پایه های آنان رادرجایگاهی که قراردارند,سست کرده وسرانجام,چون کشتی بگل نشسته ای,حتی از مرحمت خداوندوحتی آدمی بی بهره شده,وهمگان اورا خوارمیکنندوعلت این است که,اینگونه افرا بادیدن موقعیتهای خوب,خودراباخته وبه خوارکردن وزلیل شمردن وتحقیر کردن,دیگران می پردازندوانقدرخودرادرموقعیت فعلی خودگم میکنند,که, ازخاطر می برندکه,این همان اوست که روزگاری,آرزوی جاومقامی برت وبالاترراداشت وشاید اینهم نیزامتحان خداوند,باشد تاباو ثابت کندکه,درجایگاه,بهتری,اگرباشدآنگاه,دیگر"انسان خوبی" نخواهدبود.متاسفانه,ومعمولااینگونه,انسانهای بسیاری اکثریت,چه,دربرابرخداچه دربرابردیگر مردم نمک نشناس وبی چشم وروهستندوخداآنروزی رانیاوردکهاینگونه انسانهای پست صفت ودُون مایه ای جایگاهی رادراین دنیابدست آورندکه مردمی درزیر دستان,اینان, اسیر,خواری,ذات پست آنان شوند,چراکه,دیگراین عده خداراهم بنده نیستندچه برسدباینکه بخواهندبرانسان ودیگر مردمان,ارج بگذارندودنیائی را,فقط یک دنیای موقتی برای"بودن"آنهاست,بازاین دنیارانیز تنهامتعلق به خویش میداندوکاملا فراموش میکندکه دنیابرای همیشه برای ایشان ماندگارنیست وبه,همان سهولت که چیزی را به کف آوردبه همان سهولت آن,وحتی عمروزندگی خودرازکف میدهدوتمامی,این رفتارها ناشی ازنادانی,ونداشتن علم کافی واندیشه رشد یافته,درزندگیست که خواری فکرباعث خواری,درعمل میشودوحقارت درون باعث اینکه دیگران ر نیز حقیربداردوخوار کند.امادنیابسیارآموختنی دارد کهبرای «انسان بودن»آموختنِ, هریک ازآنبه نوعی" وظیفه شرعی"وبخصوص انسانی ماست که,بدرستی ونیکی آنرابیآموزیم,واز خطای عمل دوری کنیم,واز منابعی استفاده,کنیم, که بدانیم تفسیر وتوضیح وعملی که بما می آموزد خودبه مغلطه بردن فکرما وگول زدن روح وبه بازی گرفتن احساس واندیشه ی مانیست.شاعران بزرگ ونامداری چون سعدی چون مولانا چون شمس تبریزی ,حافظ و....بسیاری دیگرپندهاواندرزهای ارزشمندی رابه انسان داده اندکه خواندن,هریک ازآنان نیز خالی ازاین امرمهم,نیست که علمی ازعلوم"انسان بودن"راآموخته,درزندگی کمتربه خطا رفته وکمتر دیگران راازخودجدادانسته یادور بداریم,وکمترمغروربخودگشته وبیشترباتواضع وفروتنی همگان رادوست داشته براهل دنیاوقشری از جامعه, درهررنگ وپوستی که دردنیا وجهان وکشورخودیا دیگر کشورهاهستند ارج نهاده وبر انسان آزاددرهر مملکتی ارزش قائل شویم و برای"نهادوسرشت پاک وبزرگ انسانی"ارزشی معنوی ودرخور شخصیت انسانی قائل بوده وحرمت نام بشر واشرف مخلوقات " انسان " راپاس داشته و برآن احترام بگذاریم ودر عین حال,اندیشمندانه وعاقلانه درزندگی خودبایکدیگر رفتارکرده, حق هریک انسان رامحترم بداریم و"حقوق انسانی دیگران را"با حرمت ارج گذاشته, وبرخواست خداوندی به نیکی وپاکی درعمل ورفتاروگفتار وخلوص نیت دردنیا بادیگر انسانهای روی زمین زندگی کرده,و همه رانیزباخود یکسان دانسته وبرهمگان محترمانه عشق بورزیم و"نفس واندیشه خویش را پاکیزه ومنزّه داشته" در"اخلاص روح واندیشه یخود" کوشا باشیم که عشق بخود ودیگران اولین گام دراین راه است ,تادرنزدخداوندگارخودنیزسر بلندباشیم ودرقبال وجدان خودسرافراز.
___پندواندرزی از: گلستان سعدی ____
ای نفس اگر به دیدهٔ تحقیق بنگری
درویشی اختیار کنی بر توانگری
ای پادشاه شهر چو وقتت فرا رسد
تو نیز با گدای محلت برابری
گر پنج نوبتت به در قصر می‌زنند
نوبت به دیگری بگذاری و بگذری
دنیا زنیست عشوه‌ده و دلستان ولیک
با کس به سر همی نبرد عهد شوهری
آهسته رو که بر سر بسیار مردمست
این جرم خاک را که تو امروز بر سری
آبستنی که این همه فرزند زاد و کشت
دیگر که چشم دارد ازو مهر مادری؟
این غول روی بستهٔ کوته نظر فریب
دل می‌برد به غالیه اندوده چادری
هاروت را که خلق جهان سحر ازو برند
در چه فکند غمزهٔ خوبان به ساحری
مردی گمان مبرکه به پنجه است وزور کتف
با نفس اگر برآیی دانم که شاطری
با شیر مردیت سگ ابلیس صید کرد
این بی‌هنر بمیر که از گربه کمتری
هشدار تانیفکندت پیروی نفس
در ورطه‌ای که سود ندارد شناوری
سر در سر هوا و هوس کرده‌ای و ناز
در کار آخرت کنی اندیشه سرسری
دنیا به دین خریدنت از بی‌بصارتیست
ای بدمعاملت به همه هیچ می‌خری
تا جان معرفت نکند زنده شخص را
نزدیک عارفان حیوانی محقری
بس آدمی که دیو به زشتی غلام اوست
ور صورتش نماید زیباتر از پری
گر قدر خود بدانی قدرت فزون شود
نیکونهاد باش که پاکیزه پیکری
چندت نیاز و آز دواند به بر و بحر
دریاب وقت خویش که دریای گوهری
پیداست قطره‌ای که به قیمت کجا رسد
لیکن چو پرورش بودت دانهٔ دری
گر کیمیای دولت جاویدت آرزوست
بشناس قدر خویش که گوگرد احمری
ای مرغ پای‌بسته به دام هوای نفس
کی بر هوای عالم روحانیان پری؟
باز سپید روضهٔ انسی چه فایده
کاندر طلب چو بال بریده کبوتری
چون بوم بدخبر مفکن سایه بر خراب
در اوج سدره کوش که فرخنده طایری
آن راه دوزخست که ابلیس می‌رود
بیدار باش تا پی او راه نسپری
در صحبت رفیق بدآموز همچنان
کاندر کمند دشمن آهخته خنجری
راهی به سوی عاقبت خیر می‌رود
راهی به سؤ عاقبت اکنون مخیری
گوشت حدیث می‌شنود، هوش بی‌خبر
در حلقه‌ای به صورت و چون حلقه بر دری
دعوی مکن که برترم از دیگران به علم
چون کبر کردی از همه دونان فروتری
از من بگوی عالم تفسیرگوی را
گر در عمل نکوشی نادان مفسری
بار درخت علم ندانم مگر عمل
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی‌بری
علم آدمیتست و جوانمردی و ادب
ورنی ددی، به صورت انسان مصوری
از صد یکی به جای نیاورده شرط علم
وز حب جاه در طلب علم دیگری
هر علم را که کار نبندی چه فایده
چشم از برای آن بود آخر که بنگری
امروزه غره‌ای به فصاحت که در حدیث
هر نکته را هزار دلایل بیاوری
فردا فصیح باشی در موقف حساب
گر علتی بگویی و عذری بگستری
ور صد هزار عذر بخواهی گناه را
مر شوی کرده را نبود زیب دختری
مردان به سعی و رنج به جایی رسیده‌اند
تو بی‌هنر کجا رسی از نفس‌پروری
ترک هواست، کشتی دریای معرفت
عارف به ذات شو نه به دلق قلندری
در کم ز خویشتن به حقارت نگه مکن
گر بهتری به مال، به گوهر برابری
ور بی‌هنر به مال کنی کبر بر حکیم
کون خرت شمارد اگر گاو عنبری
فرمانبر خدای و نگهبان خلق باش
این هر دو قرن اگر بگرفتی سکندری
عمری که می‌رود به همه حال جهد کن
تا در رضای خالق بیچون به سر بری
مرگ آنک اژدهای دمانست پیچ پیچ
لیکن تو را چه غم که به خواب خوش اندری
فارغ نشسته‌ای به فراخای کام دل
باری ز تنگنای لحد یاد ناوری
باری گرت به گور عزیزان گذربود
از سر بنه غرور کیایی و سروری
کانجا به دست واقعه بینی خلیل‌وار
بر هم شکسته صورت بتهای آزری
فرق عزیز و پهلوی نازک نهاده تن
مسکین به خشت بالشی و خاک بستری
تسلیم شو گر اهل تمیزی که عارفان
بردند گنج عافیت از کنج صابری
پیش از من و تو بر رخ جانها کشیده‌اند
طغرای نیک‌بختی و نیل بداختری
آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای
روزی نکرد چون نکشد غل مدبری
زنهار پند من پدرانه است گوش گیر
بیگانگی مورز که در دین برادری
ننگ از فقیر اشعث اغبر مدار از آنک
در وقت مرگ اشعث و در گور اغبری
دامن مکش ز صحبت ایشان که در بهشت
دامن‌کشان سندس خضرند و عبقری
روی زمین به طلعت ایشان منورست
چون آسمان به زهره و خورشید و مشتری
در بارگاه خاطر سعدی خرام اگر
خواهی ز پادشاه سخن داد شاعری
گه گه خیال در سرم آید که این منم
ملک عجم گرفته به تیغ سخننوری
بازم نفس فرو رود از هول اهل فضل
با کف موسوی چه زند سحر سامری؟
شرم آید از بضاعت بی‌قیمتم ولیک
در شهر آبگینه فروشست و جوهری
____*گلستان سعدی____
انسان درنماد شخصیتی خویش خصلتهای متفاوتی راازخودنمودار میسازدکه گاه درجایگاه انسانی برازنده ی نام,انسانی نیست یکی ازاین "نمادها غروروکبربیجاو بیهوده ای" ست که, به,اتکای به,آن همواره, دیگران راازبالا نگریسته وهمگان راکمتر وپائین ت از خود می بینید وبر همین اساس بخوداجازه میدهدکه, همگان راخوارشمرده یاخوارکندو دیگران راپست وکوچک تر ازخود,بشمارد,درصورتی که,انسانی باکمالات وبااخلاقیات حسنّه ودانش وآگاهی ودانائی بخوبی میداندکه همگان ارزشمندندوهیچکس برتر,یاسرترازدیگری نیست ودرنگاه خداوندنیز همه به یکسان دیده شده وبه یکسان,از لطف ومرحمت وبرکت او بهره من میشوندوبااینکه گاه مردمان میگویندخدا یکی را,ازاول خوشبخت بدنیا می آوردولی,دیگری راهم,ازهمان اول وتابه آخربدبخت ودربدر نان میگذارد.امااین تصوری ست که,عاقلان وانسان های داناهرگزآنراباور نداشته,وندارند ومیدانن که هرکسی نان بازو,وعمل خودرامیخوردوهرچه بیشتردرزندگی تلاشی درست راانجام دهد موفق ترنیز خواهد بود.وحال آنکه انسانهائی کهاز مقامی پست به جایگاهی بزرگتر میرسندمعمولا ازنمونه افرادی میشوندکه حقارتهای کشیده دردوران پستی وکمبود های ناشی ازآن,آنان راچنان دردنیای دون وپست خود بازداشته وبی خبر میگذارد که کمی قدرت وکمی شهرت وکمی احترام باعث میگرددکه خویش راباخته تصور کنند که براستی بزرگی از بزرگان عالمندوهمگان زیر دستان ایشان وهمین تفکراست کهباعث میشودبیش ازهرچیزوازهرکه خوداورا خودرا,خوار وکوچک کندودرنگاه دیگران نیز, بی ارزش
______ غافل ز خویش ________
کسی که دلی را, شکسته,خوار میدارد
نگاه خسته دلی را,به گریه ,زار میدارد
کسی که راه محبت ,نمی شناسد باز
اسیرِ پستیِ دل مانده,بی خبر زین« راز »

که دل شکستن عالم, نه ذاّت انسانی ست
مُریدِ پَستِ جفا بودنی, زنادانی ست !
کسی که غافل از خود وبی خبر زیاد خداست
چه ساده برده زخاطر که زندگی فانی ست

هرآنکه که به دنیا, ستم, روادارد
به نقش حقارت « خودی » جدادارد
کسی که به پنداراو, همه خوارند
عداّوتی به حقارت ,به آن خدا دارد

سرشت خشم وعداوت ز"ذات حیوان" است
ندیده نقش وجودش که روح حرمان است
ز دونی وپستی ,به خود نمی بیند
که او به نقش حقارت «خود» ازاسیران است
____سروده ی : فرزانه شیدا_______
* ● خوار نمودن هر آیین و نژادی به کوچک شدن خود ما خواهدانجامید.ارد بزرگ
*تنها کسی که موجب خواری همیشگی ما می گردد خود ما هستیم.ارد بزرگ
* سرچشمه خوار کردن دیگران ، از بی شرمی و بی ادبی ست.ارد بزرگ
* کسانی که دیگران رابابی ارزشترین واژه هابه,ریشخندمی گیرند,ابلهانی بیش نیستند.اردبزرگ
* آنانی که چیزی برای گفتن ندارند با لودگی وریشخند تلاش می کنندخودی نشان دهند.ارد بزرگ ●پایان فرگرد خوارنمدن به قلم فرزانه شیدا●
● پایان جلد چهارم بعُد سوم آرمان نامه ارد بزرگ●

‏هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر